دیر آمده‌ای ری‌را

بی‌قرارم
می‌خواهم بروم
می‌خواهم بمانم
دارم در ترانه‌ئی مبهم زاده می‌شوم
به نسیما بگو کتابهای کودکان را
کنار گلدان و سوالات هفت‌سالگی چیده‌ام
گونه‌هایم گُر گرفته است
تشنه نیستم
می‌خواهم تنها بمانم
در اتاق را آهسته ببند
شب پیش خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم
انگار که تعبیر تمام رفتن‌ها
بازگشتِ به زادرودِ شقایق است
.
.
.
امروز هم کسی اگر صدایم کرد
بگو خانه نیست
بگو رفته است شمال
می‌خواهم به جنوب بیندیشم
می‌خواهم به آن پرنده‌ی خیس، به آن پرنده‌ی خسته ...
به خودم بیندیشم ...!
گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه‌های بی‌وقفه‌ام پنهان کنم
همین خوب است ...
همین خوب است!


+ سید علی صالحی
++ دق که ندانی که چیست، گرفتم...
رضا براهنی

منبع این نوشته : منبع
می‌خواهم

The anatomy of silence

My heart weights minimum a tone
قلبم انگار داره می ایسته
An army's feet pounding on my head
و یه لشکر رو مغزم راه میرن
Maybe I'll wake up one day to notice
شاید یه روز بیدار شم و متوجه شم
That all my life was just a dream...
همه اینا خواب بوده
And maybe I'll be better off without you
و شاید اونروز من بدون تو راحت تر باشم
You left me here with all my thoughts
تو منو با تمام فکرام تنها گذاشتی
I'd write a zillion words or walk a million miles
من کلی کلمه مینوشتم کلی راه میرفتم
I'd sleep on broken glass just not to lose your smiles
هر سختی‌ای رو تحمل میکردم فقط برای اینکه تو خوشحال باشی
I travel for you around the world
Collecting moments, o how absurd
To bring you beauty, to bring you joy
من برای تو کل دنیارو سفر کردم تا لحظه هارو جمع کنم(اوه چه کار عبثی! ) تا برات زیبایی و لذت هدیه بیارم
I wish I'd be a little boy
آرزو میکنم ای کاش یه پسر بچه بودم
Where is that silence you primised me?
کو اون سکوت و آرامشی که بهم قولشو دادی؟
Why is that distance so close to me?
چرا این فاصله فقط برای منه؟
Why is your violence still hurting me?
چرا هنوز کارا و بیرحمیات آزارم میدن؟
Why are your eyes avoiding me?
چرا چشمات از من دوری میکنن؟
Let me say thank you for all that you have given me.
بذار بگم ممنون بابت همه چیزایی که بهم دادی
Thank you for everything you've done.
ممنون بابت همه کارایی که کردی
Forgive me for saying one last thing:
منو ببخش اما باید بگم:
I miss you and I hope you hear this song
دلم برات تنگ شده و امیدوارم این آهنگو بشنوی
I travel for you around the world
Collecting moments, o how absurd
To bring you beauty, to bring you joy
I wish I'd be a little boy
I'm dying for you, can't you see?
من دارم برات میمیرم نمیبینی منو؟؟
I'm lying for you to be free!
من دارم به خاطر تو دروغ میگم تا راحت باشی
I hunger for you,cause I can't eat!
من به خاطر تو هیچی نمیتونم بخورم
I'd vanish for you in defeat!
من تموم شدم برای تو در این شکست




+ خود برداشتی از آهنگ she and her darkness


منبع این نوشته : منبع
bring ,that ,برات ,your ,ممنون بابت ,absurdto bring ,worldcollecting moments

به من بگو چرا

به من بگو
آدم ها
چطور میگویند:
"دوستت دارم"
حال آنکه
لحظه‌ای هم
این سخن
قلبشان را به تپش وانداشته است
به من بگو
چطور میشود
کسی را دوست داشت
بی‌‌آنکه
روشنای شهابی
در چشم‌ حلقه زند
به من بگو
چطور میشود
کسی را دوست بدارد
آنکه
ذره‌ای از وجدان
بو نبرده است...





+ آیین نامه رو با یه غلط قبول شدم، ممنون از کمکاتون :) اون یه غلط یه اشتباه خیلی جزیی بود که بین دوتا تابلو مشابه تو ذهنم پیش اومد و منجر به غلط شد :|
++ به سکوت چنان پیامبری که از میان واژه‌ها برخواسته باشد، ایمان آورده‌ام...

منبع این نوشته : منبع

من گنگ خواب‌دیده و عالم تمام کر

سکوتی عجیب در ذهنم جاری ست...
گاهی انقدر فکر برای کردن هست که ترجیح میدهی همه را به حال خود رها کنی و در گوشه دنجِ بی فکرِ ذهنت آرام بگیری...




+ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
++ زانو‌هایت را بغل میگیری و سرت را مثل کبک میکنی زیر درد

منبع این نوشته : منبع

پر از خالی

سفید مطلق
بی وزنی محض
بی هیچ فکری
در من
آغاز شده
درست مثل صبحی که
بامداد گذشته‌اش را
به درد، اشک ریخته‌ای
و آن هنگام که از خواب برمی‌خیزی
انگار بَعدِ سال‌ها ست
فراموشی شیرینی در جانت رخنه کرده است
و با خود میگویی :
عجیب، پس از این‌همه، همچنان زنده‌ام!


نور شدید
خنکای بی وزش
بی هیچ حرفی
در من
آغاز شده
به تنهایی قدم در خالیِ خیالات گذاشته ام
تنم ظرف مکانش را فراموش کرده
دستم بی سنگینی هیچ ساعتی
در زمان غوطه‌ور است
صدایم در قفس حنجره مانده
و راه‌رو ها، بی هدف به پایم می افتند
ردی از حضور انگشتانم برتن دیوار هاست
به گمانم بارها پیش از این نیز
به اینجا آمده‌ام
بار ها پیش از این فراموشی...

منبع این نوشته : منبع

اول شخصِ مفردِ بی‌مقصد

ساعت پنج عصر را نشان میدهد ، خیابان‌ها به طرز عجیبی خلوت هستند، زندگی برای هر ماشینِ رهگذر به سمتی در جریان است و راننده‌ها و پیاده‌ها فارغ از احوال هم به ثانیه‌های گرم عصر چنگ میزنند، از خیابان راهم را به سمت پیاده رو کج میکنم از مرز باریک بین دو ماشین پارک‌شده عبور میکنم و منطقه امن را پیش میگیرم، هوا ابری و گرفته است و هر از گاهی بادی گرم گردو خاک نشسته به جان آسفالت‌ها را در چشمم فوت میکند، بی هیچ مقصدی گام برمیدارم، به خیابان اصلی میرسم و با رسیدن اولین تاکسی زرد دربستی میگویم و سوار میشوم از هوا آتش میبارد من اما درونم یخ بسته و برف میبارد، راننده تاکسی پیرمردی ست ریز نقش که از دست های زمختش می‌شود فهمید عمرش را زیر آفتابِ نشسته بر فرمان گذرانده است، پیرهن آبی و شلوار طوسی عینک طبی گرد و صورتی لاغر و اصلاح نشده دارد... چشم هایش را اما نمی‌بینم زل زده به شیشه ماشین بوق میزند، چیزی ورای آن شیشه پیرمرد را آزار می‌دهد... از چراغ قرمز که میگذریم به آینه و من نگاه میکند
-«دختر جون کجا باید برم حالا» صدای صاف و جوانی دارد و درست مثل دوبلورها صدا و تصویرش باهم نمیخواند...
+«مستقیم» صدایم انگار از اعماق چاهی بلند و یا از اعماق وجودم به گوش میرسد
ترافیک روانی ست و سرعت کم، از پنجره نگاهی به خیابان می‌اندازم به لطف شهرداری سرتاسر پر از درخت است و نقاشی، پنجره را پایین میکشم و ناگهان یک دسته برشور تبلیغاتی به استقبالم می‌آیند، این حرکت ناگهانی مرا از دنیای خود بیرون می‌آورد و کمی میترساند
- «آخر وقت که میشه دسته دسته میندازن که زود برن خونه، تقصیریم ندارن بسته زبونا خدا میدونه واسه خرجی چند ساعت وایمیستن تو این آفتاب، همین که هلاک نمیشن خیلیه، حتما خونه چشم انتظارشونن مثل ما که بی کس و کار نیستن...» خنده‌ای میکند و دنده را عوض میکند.
چیزی نمیگویم در واقع چیزی ندارم که بگویم، با خود فکر میکنم مامان حتما منتظر من است و از این فکر ناگهان تشویش عجیبی در وجودم به راه می‌افتد مضطرب دستم را به صندلی جلوی ماشین میگیرم خودم را بالا میکشم و به ساعت ماشین نگاهی می‌اندازم و انگار که مقصد را یافته باشم با صدای نسبتا بلندی میگویم:
«آقا میشه لطفا برگردید»



+ داستان نوشت
++ بیشتر توصیفه البته :)


منبع این نوشته : منبع
ماشین ,میکند ,دسته ,چیزی ,ساعت ,میکنم

فرضیه حباب

واژه‌هایم
عناصر بنیادین وجودم
محبوس در حباب‌هایی ناپایدارند
حباب‌هایی که به محض لمس
ناپدید میشوند و پوچ
حباب‌هایی که با عدم لمس
دور میشوند و گم
به گمانم عاقبت
سردرگمی مرا نیز
در خود ذوب کند
و در قالب حباب‌هایی غمگین و بی‌زاویه
تبخیر...

منبع این نوشته : منبع

بیگانه-آلبر کامو

کتاب ناکامی که در سفر هزار بار باز و بسته شد و علی رغم حجم خیلی کمش تمام نشد. هربار که به اوج میرسید با ندایی از دنیای راوی داستان خارج میشدم و ناگهان دنیای واقعی برمن حجوم می‌آورد، ندایی که میگفت: «آماده شید! میخوایم بریم بیرون!» و به ناچار کتابی را که انگار طلسمِ نخواندن شده است کنار میگذاشتم تا به "حال" بپردازم...
امروز و اکنون دوباره از اولین جمله شروع میکنم:
«امروز مامان مرُد. شایدهم دیروز. نمیدانم...»


منبع این نوشته : منبع

هیچ‌جا خونه خود آدم نمیشه!

بعد از تقریبا دو هفته مسافرت و متر کردن جاده‌ها و پختن زیر آفتاب گلخونه‌ای تهران و ذوب شدن به روش بن‌ماری در رطوبت شمال... بالاخره برگشتیم خونه! از این بابت خیلی خوشحالم.
کارای زیادی هستن که باید انجام بدم مخصوصا در رابطه با وبلاگ، باید یه دستی به سر و روی مطالب بکشم همین‌طور قالب و غیره، در اولویت بعدی هم اتاقم که باید کتابای درسی رو جمع کنم و کتابایی که طی مسافرت از باغ کتاب و خیابون انقلاب تهران گرفتم جایگزین کنم؛ کلی ذوق و شوق دارم برای خوندن کتابای جدید و حتما شمارو هم در این خوانش همراه میکنم :) البته نقاشی، موسیقی، رانندگی و غیره هم باید در این حین پیگیر بشم... خلاصه اینکه دوران شیرینِ "بعد از کنکور تا اعلام نتایج" تازه به طور واقعی برای من شروع شده و خیلی هیجان دارم :)

منبع این نوشته : منبع

وقتی حضور آینه کمرنگ میشود...

گاهی دلم میخواهد همسر آینده‌ام نویسنده و یا شاعر باشد، هی بنویسد و «تو» های نوشته‌اش به من رجوع کنند.
گاهی دلم میخواهد شعر شوم مرا بنویسد هی مدام بروم در ذهنش واژه شوم و از روحش در جانم بریزد، هی مرا بگوید هی تکرارم کند تا بالاخره جفت و جور شوم و قافیه دار...
اما گاهی فکر میکنم که نه، کاش حتی ذره‌ای هم از ادبیات چیزی نداند چراکه ما نویسنده‌ها انسان های خطرناکی هستیم اگر بخواهیم.
ما کلمات را به اغراق درمی‌آوریم و حقیقت را پسِ مفاهیمی پیچیده پنهان میکنیم، صادقانه بگویم، ما میتوانیم احساس کوچکی را آنقدر بزرگ جلوه دهیم که هرکسی را مجذوب خود کند ویا میتوانیم شور و شوق عشق را در نطفه کلماتی سرد خفه کنیم...
ما نویسنده ها آدم‌های خطرناکی هستیم اگر بخواهیم و تاریخ پیروزی هایش را مدیون لبیک شاعران و نویسندگان است، آنانی که خواندنشان هر مرد و زنی را به قیام وا میدارد.
درهر نویسنده شهرزادی ست که قصه تاریخ میگوید قصه عشق میگوید قصه نفرت میگوید قصه احساس و آدمی را میگوید تا به سر شود هزار و یک شبِ تنهایی... ما نویسنده ها آدم های تنهایی هستیم حتی اگر نخواهیم.
داشتم میگفتم... گاهی دلم میخواهد همسر آینده‌ام... لعنتی... انتخاب با اوست که دلش نویسنده‌ای را بخواهد یا نه...


منبع این نوشته : منبع
میگوید ,گاهی ,نویسنده ,میخواهد ,هستیم ,خطرناکی هستیم ,همسر آینده‌ام ,میخواهد همسر

کنکور

چنان مار پیتون غول آسایی مرا درآغوش گرفته است و ثانیه ها مرابه وی نزدیک تر میکنند، آنقدر نزدیک که اصوات نا مفهومش دراعصاب شنوایی ام ترجمه میشوند و به ادراک واژه ها میرسند ...
هرم نفس هایش برگردنم میگوید:
من تورا به زندگی جاودانه ات، به آینده ات، پیوند خواهم زد
اما
پیش از آن باید بمیری...






+ لطفا برای همه مون دعا کنید :)
++ مارهای پیتون برای شکار دور طعمه حلقه میزنن


منبع این نوشته : منبع

کارت ورود به جلسه!

مثل وقتی که یه اتفاقی تمام لحظه هاو زندگیتو در برگرفته و روزات تحت الشعاع اون سپری میشن اما یه کتاب باز میکنی و توی دنیای شخصیتاش غرق میشی ؛ منم این روزا با گذاشتن پستای نامربوط سعی دارم از فضای کنکور برای چند لحظه هم که شده بیام بیرون واسه همینه که مدام ستاره وبلاگم روشن میشه :)
هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه
ای ترس تنهایی من، اینجا چراغی روشنه...




+ خودتون به بزرگواری خودتون ببخشید و تحملم کنید دیگه :) ممنون :))


منبع این نوشته : منبع
چراغی روشنه

مخاطب دارد!

کاش میشد مثل ماموتا تو یخچالای قطبیِ گذشته، حبس میشدم!
اینطوری لحظه ها کم کم دچار کریستالای یخ میشدن، زمان آروم آروم مثل برف میبارید و درست وقتی تو اومدی پیشم و بقیه سر کارن، همه چی منجمد میشد...
فکر کن! چه عصر یخبندونی میشد دایی :)




+ دلتنگ کودکی ...


منبع این نوشته : منبع
میشد